تبليغاتX
مردم وار

مردم وار

اجتماعی،فرهنگی و سیاسی

 

شهيد حسن باقري فرمانده فرماندهان جنگ بود
 
شهيد حسن باقري به عنوان ركن اصلي اطلاعات و عمليات رزمي آنگونه با قدرت عقل و ايمان عمل مي‌كرد كه فرماندهان وي را فرمانده فرماندهان جنگ مي‌دانستند.
 
غلامحسن افشردي (شهيد باقري) در 25 اسفند سال 1334هجري شمسي در حوالي ميدان خراسان در خانواده‌اي متدين و مذهبي چشم به جهان گشود.
وي دوره دبستان را در مدرسه مترجم‌الدوله و دوره متوسطه را در دبيرستان مروي تهران به پايان رساند و درسال 1354پس از اخذ ديپلم رياضي، در رشته دامپروري دانشكده كشاورزي تحصيلات عالي خود را آغاز كرد.
وي در اسفند سال 1356به خدمت سربازي اعزام شد و در دوران خدمت سربازي به ارشاد و هدايت سربازان پرداخت و همزمان با آغاز انقلاب اسلامي خدمت سربازي را رها كرد و به فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي خود ادامه داد.
شهيد غلامحسن افشردي در اوايل سال 1358به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در واحد اطلاعات درآمد و از آن پس بود كه نام مستعار «حسن باقري» برايش برگزيده شد.
شهيدباقري در سال59 به عنوان يكي از معاونان ستاد عمليات جنوب انتخاب شد كه در عمليات شكست حصر آبادان در سازماندهي و كسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش به سزايي داشت.
وي در مدت حضورش در جبهه‌هاي جنگ تنها يكبار آن هم به مدت 5روز براي ازدواج، از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان (عج) نام نرگس را براي تنها فرزندش برگزيد.
زندگي شهيد باقري بسيار ساده آغاز شد و هيچ‌گاه در طول دوران كوتاه زندگي مشترك، خبري از تجملات و رفاه نبود.
وي از سر بي نيازي به دنيا نگاه مي‌كرد و قناعت را ضرورت يك زندگي سالم مي‌دانست.
در عمليات طريق القدس كه براي اولين بار قرارگاه مشترك بين سپاه و ارتش تشكيل شد، شهيد باقري به عنوان معاون فرماندهي كل سپاه در قرارگاه فرماندهي عمليات مشترك حضور يافت و در شناسايي محورها و تحليل و پيش بيني حركت‌هاي دشمن و پي‌گيري مسائل رزمي نقش به سزايي را ايفا كرد.
شهيد باقري در هدايت و راهنمايي دستگاه جنگي و نظام حاكم برآن در منطقه جنوب به عنوان ركن اصلي اطلاعات و عمليات رزمي آنگونه با قدرت عقل ايمان و باور قلبي عمل مي‌كرد كه به گمان بسياري از فرماندهان نظامي از وي به عنوان فرمانده فرماندهان همواره ياد مي‌شد.
شهيد باقري در هنگام ورود امام(ره) در دوازدهم بهمن ماه 57 از جمله كساني بود كه در كميته استقبال از ايشان حضوري فعال در كنارشهيد بروجردي و ساير نفرات در بخش حفظ و امنيت امام خميني(ره) داشت.
شجاعت و شهامت شهيد باقري بسيار بالا و قابل توجه بود؛ وي باتوجه به اينكه يك مسئول رده بالاي نظامي بود اما همواره به عنوان عناصر اطلاعاتي در شناسايي‌ها شركت مي‌كرد.
شهيد باقري در مورد نيروهاي بسيجي مي‌گفت كه اين بسيجي‌ها امانتي الهي هستند كه بايد قدرشان را بدانيم و تمام سعي خود را در حفظ آنها بكار ببريم؛ اين بسيجي است كه جنگ را اداره مي‌كند و تا زماني كه نيروي ايمان در آنها وجود دارد جنگ به پيروزي مي‌انجامد.
شهيد حسن باقري در 9بهمن سال1361براي شناسايي و آماده سازي عمليات والفجر مقدماتي به همراه تعدادي از برادران سپاه در خطوط مقدم در سنگر ديده‌باني مورد هدف دشمن بعثي قرار گرفت و به همراه همسنگرانش شهيدان مجيد بقائي و زوائي و...به لقاءحق شتافت.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت11:30توسط عبدالله | |

عمره دل آنگاه آغاز می شود، که از دلدادگی ها فارغ شوی و دل را محرم حریم محرم کنی.

دل آنچنان می باید پاک شود که انگار از روز اول جز محرم در آن نبوده است.

محرم حریم محرم یار باش
 

 

۱۶ دی ماه، سالگرد شهادت مظلومانه شهدای هویزه به خصوص حسین علم الهدی گرامی باد

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت8:7توسط عبدالله | |

 

با شروع عمليات والفجر چهار ضربه ديگري توي پوز دشمن زده شد. از ميله مرزي که رد مي شويم بيش از نهصد کيلومتر مربع در اين عمليات آزاد شده است. در صحبت هايي که براي بچه ها مي کردم گفتم که در خيلي از کارها خداوند ما را آزمايش مي کند. همه اش اين نيست که پيروزي بدهد.
 
 
 
همه جا صحنه آزمايش است...
بسم الله الرحمن الرحیم

در عمليات و الفجر چهار سرداران بزرگي را از دست داديم و بسيجيان گمنامي که شايد قادر به شناختشان نبوديم. اين شهادت ها بايستي ما را در ادامه راه مصرتر و پافشرده تر کند.
همه شما معتقد به اين مطلب هستيد که جهاد يکي از درهای بهشت است و قشنگ تر ، مأنوس تر و زيباتر از کلمه شهادت در تاريخ نداريم. به همين مناسب است که وقتي به کلمه شهيد مي رسيم مي بينيم که در روز قيامت و زمان بازخواست خداوند چه احترامي بر شهيد مي گذارد. بنابر بر روايات اولين قطره خون که بر زمين چکيده مي شود تمام گناهانش بخشيده مي شود.
در زندگي بعد از مرگ مرحله اي داريم به نام پل صراط. براي رفتن و داخل شدن به قيامت و جواب دادن به خدا. شهيد اين مرحله را نخواهد داشت.
با شروع عمليات والفجر چهار ضربه ديگري توي پوز دشمن زده شد. از ميله مرزي که رد مي شويم بيش از نهصد کيلومتر مربع در اين عمليات آزاد شده است. در صحبت هايي که براي بچه ها مي کردم گفتم که در خيلي از کارها خداوند ما را آزمايش مي کند. همه اش اين نيست که پيروزي بدهد. اگر تند تند پيروزي بدهد -مي دانيد که وضع بشر خراب است- هواي نفس بر او غلبه مي کند. يک دفعه که دو سه تا موفقيت داده شد مي بيني که زير بغلش دو سه تا هندوانه است و فکر مي کند توي آسمان با ملائکه و فرشتگان پرواز مي کند. اين است که دو سه عمليات محکم و همراه با پيروزي که شد بايد سختي کشيد "و ما رميت اذ رميت" فکر نکنيد شما اين گلوله ها را مي زنيد خداست که تيرها را هدايت مي کند خدا مي خواهد شما را که داريد مي رويد صدا بزند تا حواستان باشد چه کار مي کنيد. اين نباشد که اگر يک عمليات با سختي همراه شد يک ارتفاع گرفته نشد يا اصلا هدف انهدام دشمن بود براي بچه ها سخت باشد... چيزي که مي خواهم به شما بگويم اين است که همه جا صحنه آزمايش است... خيلي از بچه هاي گمنام ،شريف و به قول فرمانده دلاور تيپ عمار لشگر ما شهيد اکبر حاجي پور "دريا دل" که گمنام به شهادت رسيدند، آنان خيلي عظمت داشتند. فقط خدا عظمت آنها را مي داند ما قادر نيستيم بدانيم چون از عالم غيب بي خبريم... .ما چاره اي نداريم جز اين که مرد باشيم راه اين شهدا را ادامه دهيم. خداوند همه را آزمايش مي کند. در جنگ بدر پيروزي به مسلمانان مي دهد، بعد همه بر سر غنائم دعوا مي کنند.دنبال غنائم نباشيد. دعوا نکنيد. خدا غضب مي کند و در جنگ احد شکست مي خورند. مگر خداوند نگفت: "نصر من الله و فتح قريب" نگوييم پس کو اين پيروزي. چرا اين قدر کشته دايم تا موفق شديم. خداوند در سوره آل عمران .. اشاره مي کند: آي آدم ها، فقط شما کشته نداده ايد. دشمن هم کشته داده. خدا شما را آزمايش کرد. پيروزي و شکست دست خداست. شما براي خدا نجنگيديد و خدا هم به شما شکست داد. اشکال را در خودتان ببينيد.
ما بايد ثابت قدم باشيم. خدا شاهد است که اين صحنه هايي که دارد از مقابل چشمان ما مي گذرد کمتر از صحنه هاي قبل از اسلام نيست. در صدر اسلام آقا ابا عبدالله(ع)، هفتاد و دو تن يارداشت. همه اش هفتاد و دو تن بودند که مي روند و شهيد مي شوند. الان چيز ديگري دارد اتفاق مي افتد. صحنه اي از بچه هاي تخريب لشگر برايتان تعريف مي کنم . در مرحله دوم رسيدند به سيم خاردار يکي در گردان مالک روي سيم خاردار مي خوابد و مي گويد: "پايتان را روي من بگذاريد و رد شويد" بچه هاي بسيج پا بر روي پشتش مي گذارند و مي گذرند. او روي سيم خاردار مي ميرد. يک مين زير شکمش منفجر مي شود و شهيدش مي کند.
کسي اين قدر عاشق! مگر عشق بدون شناخت مي شود! عشق بدون شناخت معنا ندارد... اين شناخت مي خواهد که يکي روي مين بخوابد....تا درک نباشد نيت ها پاک نمي شود.
به عنوان يک برادر کوچک خواهش مي کنم براي ديدن خانواده شهدا به منازل اين عزيزان برويد و به آنها سر کشي کنيد. ان شاءالله راهي تهران که شديد براي روز هجدهم آذر 1362 در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پيدا کنيد. دعا براي سلامتي امام عزيز فراموش نشود.

والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته.
 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت15:18توسط عبدالله | |

چندي پيش كه به مناسبتي بر و بچه‌هاي اهوازي قديمي جنگ در تهران دور هم جمع شده بودند و به من هم افتخار حضوري دست داد، در لابه‌لاي صحبت‌هايي كه شد، يادي از عارف مجاهد و سردار پرهيزكار جبهه‌هاي جنگ، مرحوم شهيد دكتر مصطفي چمران به ميان آمد و از آن روزهايي كه جبهه‌ها وضعيت خوبي نداشتند و ايشان در مقر جنگ‌هاي نامنظم در اهواز در كاخ استانداري سابق خوزستان عده‌اي را جمع كرده و در محور سوسنگرد و حميديه و... راه را بر پيشروي دشمن بعثي بسته بود.

وقتي صحبت به جناب آقاي اسماعيل نويدي كه از دوستان كارمند صدا و سيماي مركز اهواز در آغاز جنگ بود، رسيد، خاطره زيبايي از دكتر چمران بيان كرد و گفت: آقاي چمران حدود ده روز قبل از شهادتش براي مصاحبه‌اي به راديو تلويزيون اهواز آمده بود. چون صدا و سيماي اهواز در آن زمان استوديوي ضبط برنامه تلويزيوني نداشت و بايد استوديوي راديو را با يك دوربين پرتابل براي اين كار آماده مي‌كرديم كه اين كار به زمان نياز داشت، بر و بچه‌ها فرصت را غنيمت شمرده و دور دكتر چمران را گرفتند و با توجه به اين‌كه در آن روزها بحث زيادي درباره جريان امل و حزب‌الله لبنان ـ كه تازه تشكيلات آن داشت پا مي‌گرفت ـ در جريان بود، از آقاي چمران كه به دليل سابقه همكاري و فعاليت خود در لبنان، از امل طرفداري مي‌كرد، سؤالات زيادي كه جنبه انتقادي داشت، كردند.

در بين بچه‌ها، آقاي نوري مطيعي كه از قضا در جلسه ما حاضر بود، تندتر از بقيه با مرحوم چمران بحث كرد و حتي در ادامه بحث نسبت به امل و رهبر آن قدري توهين‌آميز صحبت نمود. تا كار به اينجا رسيد آقاي چمران با تندي به او كه يك جوان 19 ساله بود گفت، من با شما بحثي ندارم و آقاي مطيعي هم ساكت شد.

پس از اين برخورد آقاي چمران به استوديو داخل شد. مصاحبه او حدود 50 دقيقه طول كشيد. پس از مصاحبه كه از استوديو بيرون آمد، پرسيد آن آقاي قدكوتاه سبزه‌اي كه قبل از مصاحبه با من بحث مي‌كرد كجاست؟ ماهم فوري آقاي مطيعي را صدا كرديم. آقاي چمران به مجرد ديدن او با ملاطفت خاصي با او دست داد و در حركتي غير قابل پيش‌بيني خم شد و دست او را بوسيد. اين حركت چنان با سرعت انجام شد كه فرصت عكس‌العمل را از آقاي مطيعي گرفت و او وقتي به خود آمد و دستش را پس كشيد كه كار از كار گذشته بود. آقاي چمران به او گفت: من از شما عذر مي‌خواهم كه در صحبتم با شما قدري تند شدم. شما مرا ببخشيد و به دل نگيريد.

جداً خوشا به حال بهشت زهرا كه همچون نگيني تابناك پيكر خونين او را در بر گرفته است.

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت0:38توسط عبدالله | |